گل همیشه بهار

آذر 1389
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
آرشیو
موضوع بندی

عناوین آخرین یادداشت ها
  • مادر بزرگ رفت ...
  • دلم برای او تنگ است ...
  • عشق همیشه حسی تازه است...
  • آلله اکبر
  • سال نو  مبارک
  • دلتنگی ...
  • سال نو مبارک !
  • یکی بود یکی نبود
  • تولدت مبارک
  • فراموشی ...
  • تولدم مبارک
  • .*.*~ سال نو مبارک ~*.*.
  • شمع چهارم...

تعداد بازدیدکنندگان : 30566


Powered by BlogSky.com


شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 3 آذر ماه سال 1389
مادر بزرگ رفت ...

              

 

مادر بزرگ رفت ... 

 

مادر بزرگ رفت ... 

مثل همیشه با قدم هایی آرام ...  

با گامهایی رنگ پریده  به رنگ رد پای ادم برفی در روز گرم تابستان ...   

مادر بزرگ رفت و با خودش برد  

خیلی چیز هارا ... 

مادر بزرگ رفت زیر خروار ها خاک و 

سکوت جای اورا گرفت ... 

سکوتی به رنگ مرگ ... 

سکوتی تلخ حاکی ار نبودن ... 

و من زانو هایم زیر بار این سکوت درد گرفته ... 

و من به دنبال عصای مادر بزرگ میگردم تا چند قدم جلوتر بروم  ... 

و  عصای مادر بزرگ را نمیابم ... 

و میپرسم  مگر او خودش رفته  ؟‌

و  بغض گلویم را میفشارد ... 

 

جانماز و تسبیح مادر بزرگ هنوز هست ...  

جانماز گلگون به رنگ چهره اش ...  

با چشمهایی بدون نگاه  

با خود مرور میکنم ...  

اشک های شبانه اش را ... 

و دعا هایش را ...  

و قصه هایش را  

که شروع میکرد  

با یکی بود یکی نبود ...  

و من چهقدر بی توجه بودم به بودن کسی و نبودن دیگری ... 

و حال میفهمم چرا یکی بود و یکی نبود ...  

و بغض گلویم را میفشارد ...   

۸۹/۹/۴ 

 

از دست دادن هر انسانی که دوستش می داشتم

آزاردهنده بود

. گرچه اکنون متقاعد شده ام

که هیچکس کسی را از دست نمی دهد

زیرا هیچکس مالک کسی نیست .

این تجربه واقعی آزادی است

: داشتن مهمترین چیزهای عالم بی آنکه صاحبشان باشی.


پائولوکوئیلو


شنبه 6 شهریور ماه سال 1389
دلم برای او تنگ است ...

 

 

  

امشب هم مثل شبهای دیگر همدمم شده اند  

 بوی آلاله های وحشی 

  و یک فنجان اسپرسوی داغ   

و طعم تلخ اسپرسو از دلتنگی ام شیرین تر است ...  

 چیزی روی قلبم راه میرود  

مثل یک دلتنگی ... 

با پا های کوچک قرمز ... 

و ناخنهایی که چند ماه است کسی کوتاهشان نکرده ... 

 فهمیدم !  

 این جای ناخنهایش است که قلبم را زخمی میکند ... 

وهرز گاهی گوشه ای از قلبم می ایستد  و  مانند فاخته ای تنها کوکو میکند... 

 ولی 

چرا صدایش بیرون نمی آید ؟  

هیچ کس صدایش را نمیشنود 

حتی خودم هم صدایش را نمیشنوم...

و هر شب که میگذرد 

 اسپرسوی من شیرین تر میشود  

و دلتنگی ام تلخ تر ...  

با خودم آلاله را هجی میکنم 

بوی عطرش   

و  

طعم تلخ  اسپرسو 

و  

دفترم که دوباره خیس است 

  

 

       

 

 من همان رهسپار دیرینم                    غصه ی او چو گشته آیینم  

 دیگر اکنون که عادتم شده است      در دل اننظار بنشینم  

 از سحر سر دهد چو آوازش                    فاخته ی روی بام غمگینم 

 اشک من میشود هم آغوشش               آن دمی که ستاره میچینم 

 دست خود میبرم به سویش لیک     هرگز اورا دگر نمیبینم 

 پس چرا هیچ  او نمیگوید                      آه مگر مرده مرغ آمینم ؟   

 

 

مُنا 

۵/۵/۸۹ 



   1      2      3      4      5      6      7    >>

---------------------------------------

---------------------------------------

کد ماوس